|
|
|
||||
|
همیشه درگیری.همیشه مشغله.این روزا هم مسابقات شریف!گاهی اوقات فکر میکنم اگر مشفله نداشته باشم.زندگی کردن برام ناممکنه!کتاب اول تار و سه تار رو تموم کردم و با تموم اعتماد به نفس رفتم که کتاب دوم رو بخرم که آقای آیینی با تمام قدرت ضایم کرد!(با کمال تشکر از ایشون!)
یه مریضی سختی رو پشت سر گذاشتم که اول پزشکم فکر کرد خوکیه!بعد با اعتماد به نفس کامل گفتم که نخیر چون بنده خودم پزشک آینده هستم و میدونم که چمه!در نتیجه پزشک گرانقدر هم عذر خوای کرده و گفت که برو به سلامت خوب خوبی! ولی جدا از شوخی بدجور مریض بودم که الان در صحت و سلامتی به سر میبرم! شاد باشید و زیبا...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:54 توسط صبا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این روزا فقط میخونم!از شجریان از همای و از زندگی!
گاهی فکر میکنم انسان واقعا به زیبایی نیاز داره اما نه اینکه طبق همون مثل قدیمی طرف خودشو بکشه که خوشکل بشه!اما واقعا این نیاز از کجا سرچشمه میگیره؟آیا این نیست که از ذات مقدس خداونده؟شاید... اما این نیاز مارو به جاهایی میکشونه که گاهی بی راهه ست و جالب تر اینکه زندگی خودمون رو هم براش تلف میکنیم! دیروز که از کلاس برمیگشتم واقعا اعصابم خورد شد!متلک پروندن هارو معمولا جدی نمیگیرم و برام اهمیتی نداره!اما واقعا از اینکه یه عده انسان نه چندان آدم(!)پشت سر هم بوق میزنن که بیا سوار شو و شماهم منتظر تاکسی هستی واقعا اعصابت خورد میشه!و تازه اگرهم سرتو عین یه بچه ی خوب و مثبت پایین بندازی همون نمونده که بخورندت!دیروز جوری بود که ترجیح دادم نیم ساعت پیاده روی رو به تاکسی گرفتن ترجیح بدم!وضعیت خیلی نا به هنجاری بود!خیلی بد... فردا کنفرانس جغرافیا دارم و در حال جمع کردن عکس برای پاور پوینت هستم! شاد باشید و آسمانی!
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:53 توسط صبا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام کردن یکی از عادت های همیشگی منه که گاهی هم ازش خودداری میکنم!(فقط گاهی و به مقدار لازم!)در مواردی که از شخص مقابلم خیلی خیلی نارات باشم!
این عادت جوری شده که حتی افرادی رو هم که توی کوچه مون یا کوچه های اطراف نمیشناسم سلام میکنم!و جالب اینکه باعکس العمل های جالبی روبه رو میشم!(امتحانش ضرری نداره!) اما گاهی میبینم که فامیل های نه چندان دورمون که بنده رو توی کوچه یا خیابون میبینن کله ی مبارکشون رو 180 درجه میچرخونن یا اینکه مسیرشون رو به طرز بسیار فجیع و تابلویی تغییر میدهند!واقعا نمیدونم چرا این حرکات ناموزون رو از خودشون درمیارن!یا اینکه واقعا ازم میترسن!(که بعید میدونم!)یا اینکه به شدت خجالتین!خوب من چون خیلی منطقیم به حساب خجالت کشیدن میذارم!اما واقعا منم خجالت کشیدن دارم؟آخه واسه چی؟واسه سلام کردن؟(وای خیلی مسخره ست!)در هر صورت این افراد به نظرم بسیار غیر معمول ند.یا شاید هم به قول(...)هر مشکلی که پیش میاد اول بیایم خودمون رو اصلاح کنیم!شاید تقصیر خودمه که همچین ذهنیت کثیفی رو تو ذهن همچین افرادی به وجود آوردم!ولی هرچی فکر میکنم میبینم که در روابطم اگر حرصمو تا یه حدود مشخص!فوران نمیکنم!در هر صورت بیاید غیر عادی نباشیم!یا به قول شاعر محبوب من" آدم باشیم!" ببخشید اگر ایم مطلب رو بد نوشتم یا غلط املایی و... داشت چون بدون عینک نوشتم و هرچی گشتم پیداش نکردم! شاد باشید!
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 18:38 توسط صبا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وای که چقدر بیخودی خوشحالم!شاد باید بود بی دلیل!شاید به خاطر جریاناتیه که قراره بیفته!یا شاید هم اثرات پاییزه !یا شاید هم مدرسه(البته اینو خیلی مطمئن نیستم!)!نمیدونم!اما میدونم که بیخودی خوشحالم! شاد باشید...
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:4 توسط صبا
|
|
|||||
|
|||||